داستان کشف اشعه ایکس:
در نیمه سده نوزدهم مردی به نام هاینریش گایسلر کشف کرد که اگر لوله ای که فاقد هواست تحت ولتاژ بالا تخلیه الکتریکی شود نورهای زیبایی درون لوله تولید خواهد شد.

مدتی پس از آن کروس اثبات کرد که علت درخشندگی، ذرات الکتریکی است. پس از آن در سال 1892 هاینریش هرتز نشان داد که این اشعه می تواند از لایه های نازک طلا و یا پلاتین عبور کند. دو سال بعد شاگرد وی به نام فیلیپ لنارد لامپهای تخلیه ای ساخت که منافذ آلومینیمی نازکی داشتند، بطوری که اشعه توانست از راه منافذ باز از لوله خارج شود. این منافذ پرتوهای کاتدی را از خود به بیرون لامپ عبور می دادند و در آنجا بود که می شد این پرتوها را بر اساس نوری که بر صفحه ای از ماده فلوئورسان ایجاد می کردند، تشخیص داد (از چنین صفحه هایی برای آشکارسازی نور فرابنفش هم استفاده می شد)؛ اما معلوم شد که در فشارهای معمولی بیرون از لامپ خلأ، پرتوهای کاتدی فقط دو یا سه سانتیمتر در هوا سیر می کنند.
در سال 1895 ویلهم رونتگن با یکی از این لوله ها که بدون منفذ بود آزمایشی انجام می داد. او تصمیم گرفت ببیند آیا می تواند پرتوهای کاتدی ساتع شده از یک لامپ خلأ تمام شیشه ای نظیر آنچه کروکس استفاده کرده بود (لامپی که هیچ منفذ آلومینیمی نداشته باشد) تشخیص دهد یا نه. هیچ کس در چنین وضعی پرتوهای کاتدی را مشاهده نکرده بود. رونتگن با خود اندیشید که امکان دارد علت این باشد که فسفرسانی شدید لامپ کاتدی، فلوئورسانی ضعیف صفحه آشکارساز را تحت الشعاع قرار می دهد. برای امتحان این نظریه، پوشش مقوایی سیاهرنگی برای لامپ کاتدی درست کرد. آنگاه برای آنکه مؤثر بودن پوشش را بیازماید، اتاق را تاریک و سیم پیچ پرولتاژ را روشن کرد تا لامپ به کار افتد. وقتی مطمئن شد پوشش سیاهی که ساخته است واقعاً لامپ را می پوشاند و به هیچ نور فسفرسانی اجازه عبور نمی دهد، رفت که سیم پیچ را خاموش و چراغهای اتاق را روشن کند تا صفحه فلوئورسان را در فواصل مختلف از لامپ خلأ قرار دهد.
اما در همان لحظه متوجه نور ضعیفی شد که از نقطه ای در آن اتاق تاریک که حدود یک متر با لامپ خلأ فاصله داشت، می درخشید. نخست اندیشید شاید در پوشش سیاهرنگ اطراف لامپ سوراخ کوچکی باشد، که نور آن در آینه ای منعکس شده است. اما هیچ آینه ای در اتاق نبود. وقتی بار دیگر مقداری الکتریسیته را به لامپ کاتدی تخلیه کرد، دید باز نوری که همچون ابرهای سبز محوی همگام با افت و خیز تخلیه های الکتریکی لامپ کاتدی حرکت می کرد در همان نقطه ظاهر شد.  رونتگن با شتاب کبریتی روشن کرد و با شگفتی مشاهده کرد که منشأ آن نور مرموز صفحه فلوئورسان کوچکی بود که قصد داشت از آن به عنوان آشکار ساز در لامپ کاتدی پوشش دارش استفاده کند؛ اما صفحه در یک متری لامپ برمیزی قرار داشت.
رونتگن بلافاصله متوجه شد که پدیده کاملاً جدیدی را مشاهده کرده است. این پرتوهای کاتدی نبودند که صفحه را از فاصله یک متری روشن کرده بودند! رونتگن در چندین هفته پس از آن واقعه با سختکوشی خود را وقف بررسی این شکل جدید تابش کرد و یافته های خود را در مقاله ای که به تاریخ 28 دسامبر سال 1895 تحت عنوان «مکتوبی اولیه درباره نوعی پرتو جدید» در وورتزبرگ منتشر شد، شرح داد. گرچه رونتگن اکثر ویژگیهای کیفی و بنیادین این پرتوهای جدید را در مقاله خود به دقت شرح داد، اما نامی که برای آنها انتخاب کرد نشان می داد هنوز به ماهیت دقیقشان پی نبرده است. او آنها را پرتوهای ایکس یا مجهول نامید (بسیاری از اوقات آنها را پرتوهای رونتگن خوانده اند)
وی گزارش داد که این پرتوهای جدید برخلاف آنچه در مورد پرتوهای کاتدی مشاهده شده بود، تحت تأثیر آهنربا قرار نمی گیرند. نه تنها برخلاف پرتوهای کاتدی که تنها 2 تا 3 سانتیمتر در هوا سیر می کردند، تا بیش از یک متر در هوا نفوذ می کردند، بلکه (آن طور که در مقاله اش آمد) همه اجسام در مقابل این عامل شفاف اند، گرچه شفافیت آنها با یکدیگر بسیار متفاوت است. کاغذ بسیار شفاف است؛ دیدم صفحه فلوئورسان از پشت کتاب مجلدی که حدود هزار صفحه بود به روشنی می درخشید. به همین ترتیب فلوئورسانی از پشت دو دسته ورق نیز ظاهر می شد. تکه های ضخیم چوب نیز شفاف اند و تخته های چوب کاج که دو یا سه سانتیمتر ضخامت داشته باشند تنها اندکی آن را جذب می کنند. گرچه صفحه ای آلومینیمی به ضخامت حدود پانزده میلیمتر اثر پرتو را تا حد زیادی کاهش می داد، اما باعث قطع کامل فلوئورسانی نمی شد. اگر دستی در میان لامپ تخلیه و صفحه قرار گیرد، سایه تیره تر استخوانها در تصویر شبح گونه و نیمه تاریک خود دست دیده می شود.
وی دریافت که حتی می تواند چنین تصاویری از استخوانها را بر شیشه عکاسی ثبت کند. این ویژگی پرتوهای ایکس بی درنگ توجه جامعه پزشکی را به خود جلب کرد. در مدت بسیار کوتاهی، در بیمارستانهای سرتاسر دنیا به طور معمول از پرتوهای ایکس برای تشخیص استفاده شد.

وی در ژانویه 1896 کشف خود را در یک سخنرانی عمومی اعلام داشت. اوج این سخنرانی هنگامی بود که رونتگن استاد تشریح سوئیسی رودلف فون کولیکر را از میان حاضرین فرا خواند. رونتگن از دست این مرد هشتاد ساله با اشعه‌ی x عکس‌برداری کرد. هنگامی که معلوم شد تمامی ساختمان استخوان‌های انگشتان و مچ فون کولیکر نمایان است، تمام حاضرین ایستادند و برایش دست زدند.
خبر کشف هیجان‌انگیز رونتگن به سرعت در سراسر اروپا و آمریکا پخش شد. ایجاد اشعه‌ی x آن قدر آسان بود که به زودی کاربرد عملی پیدا کرد. فقط چهار روز پس از رسیدن خبر کشف رونتگن به آمریکا، با اشعه‌ی x توانستند محل یک گلوله را در پای مجروحی پیدا کنند.
اما در آن زمان هیچ کس به فکر اثرات مخرب این اشعه‌ نبود. چندین سال دیگر گذشت تا معلوم شد که تماس بیش از حد با اشعه‌ی x سبب سرطان خون (لوسمی) می‌شود.
کشف اتفاقی اشعه‌ی x توسط رونتگن در 5 نوامبر 1895 اکنون توسط بعضی‌ها آغاز دومین انقلاب علمی محسوب می‌شود (اولین انقلاب علمی با کوپرنیک و کشف او از گردش زمین به دور خورشید آغاز شد و با روش علمی گالیله پای گرفت). کشف رونتگن به معنی پایان عصر فیزیک کلاسیک (دنیای مکانیک گالیله و نیوتون) بود، اگر چه رونتگن در آن زمان هنوز از این موضوع آگاه نبود.
از ابتدا سعی شد تا این اشعه‌ جدید را اشعه‌ رونتگن بنامند. اما در مورد تلفظ صحیح و نوشتن نام رونتگن سردرگمی پیدا شد (هنوز هم این سردرگمی وجود دارد و در فرهنگ‌های مربوط به زندگینامه‌ها نام او به شیوه‌های مختلف نوشته می‌شود). علاوه بر آن، مطبوعات اشعه‌ی x را نام هیجان‌انگیزی یافتند.  در هر حال رونتگن شهرت وسیعی پیدا کرد و اولین جایزه نوبل را در سال 1901 دریافت کرد. با این حال بعضی منتقدان سرسخت فرانسوی و انگلیسی رونتگن اعتقاد داشتند که او یک آزمایشگر ساده است که به طور اتفاقی شانس آورده است. در حالی که عده‌ای دیگر، بیشتر در آلمان، اعتقاد داشتند که او یکی از بزرگ‌ترین آزمایشگران عصر خویش است.

در تاریخ علم کمتر واقعه ای روی داده است که به اندازه کشف رونتگن چنین تأثیر شگرفی داشته باشد. هنوز یک سال از انتشار مقاله اولیه اش نگذشته بود که 49 کتاب و رساله و بیش از هزار مقاله درباره پرتوهای ایکس منتشر شد. اما بیست سال طول کشید تا پیشرفت چشمگیری ورای آنچه رونتگن در زمینه ویژگیهای تابش ایکس عرضه کرد، حاصل شود.
وقتی فرهنگستان علوم سوئد جوایز نوبل را برای نخستین بار در سال 1901 توزیع کرد، کسی که برای دریافت جایزه فیزیک انتخاب شد رونتگن بود . مسلماً برای فرهنگستان جای بسی خوشوقتی بود که نخستین جایزه را به افتخار چنین موفقیت عظیمی اعطا کند.

اشعه ایکس در لوله اشعه ایکس و بدین روش تولید می شود :
1- هوای درون لوله باید به مقداری زیادی تخلیه شود.
2- دو قطب الکتریکی در دو سر لوله تعبیه می کنند.
3- یکی از قطب ها به جریان مثبت و آن دیگری به جریان منفی وصل می شود.
4- الکترون ها میان دو قطب حرکت می کنند.
5- بیشترین مقدار انرژی الکترونها به گرما تبدیل می شود ولی بخشی هم به اشعه ایکس تبدیل می شود.
اشعه ایکس می تواند از جامدات عبور کند چون طول موج آن بسیار کوتاه است. هر چه طول موج اشعه کوتاهتر باشد قدرت نفوذ آن در اشیا بیشتر است.

کشف پرتوزایی به دست بکرل

گام بعدی در انقلاب جدید علمی، در نتیجه‌ مستقیم کشف رونتگن حاصل شد. هنری بکرل مقاله ای را که در آن رونتگن پرتوهای نافذ جدید خود را ناشی از پرتوهای کاتدی می دانست خوانده بود. خود این پرتوهای کاتدی در شیشه لامپهای کاتدی موجب فسفرسانی می شدند، بنابراین بکرل استدلال کرد که شاید برخی از موادی که تحت تأثیر نور مرئی، فسفرسان می شوند، از خود پرتو نافذی شبیه به پرتوهای ایکس گسیل می کنند. نظریه نادرستی بود، اما در هر حال نظریه ای بود که به کشف ارزشمندی انجامید.
بکرل ترکیب فسفرسان اورانیم را انتخاب کرد. برای آنکه نظریه خود را بیازماید، صفحه عکاسی را در کاغذ سیاهی پیچید، بلوری از ترکیب اورانیم را بر شیشه کاغذ پیچی شده گذاشت و مجموعه را در معرض آفتاب قرار داد. وقتی صفحه عکاسی را ظاهر کرد، تصویری از بلور اورانیم بر آن نقش بسته بود. بکرل که تجربه گر دقیقی بود، قبلاً پیش بینی کرده بود که کاغذ سیاه شیشه عکاسی را از معرض آفتاب حفظ خواهد کرد، بنابراین اطمینان داشت که آفتاب تنها علت تأثیر پذیرفتن صفحه نبود. وی این آزمایش را تأییدی بر نظریه خود دانست.
بعد تصادفی روی داد، یا دست کم حادثه ای طبیعی اتفاق افتاد، که نه تنها در فیزیک و شیمی، بلکه در حیات تمامی ساکنان این سیاره، سرآغاز عصر جدیدی شد: عصر اتمی و هسته ای. آفتاب چندین روز در پاریس نتابید ( که اتفاق نادری نبود). چون بکرل وجود آفتاب را برای ایجاد فسفرسانی اورانیم ضروری می دانست، آزمایشهایش را موقتاً رها کرد و بلور اورانیم را در کشویی روی شیشه عکاسی کاغذ پیچی شده ای گذاشت.
بکرل پس از چندین روز شیشه عکاسی را در کنار بلور اورانیم در کشو بود، ظاهر کرد. انتظار داشت تنها تصویر محوی از بلورها که نتیجه اندک فسفرسانی باقیمانده بلور اورانیم بود، بر شیشه ببیند. اما در کمال شگفتی دید که وضوح تصویر درست مثل موقعی بود که بلور اورانیم و فیلم کاغذ پیچی شده در نور آفتاب قرار گرفته باشد! در این هنگام بکرل نتیجه درستی از مشاهده خود گرفت: اثر آفتاب در ایجاد فسفرسانی بلور اورانیم هیچ ربطی به تأثیر پذیرفتن شیشه عکاسی پوشیده زیرش نداشت، بلکه این تأثیر ناشی از خود بلور اورانیم بود، که حتی در تاریکی هم شیشه عکاسی را متأثر می ساخت.
بکرل بی‌درنگ به پژوهش در مورد این اشعه‌ غیرمنتظره پرداخت. او با کمال تعجب متوجه شد که این اشعه کاملاً شبیه اشعه‌ x نیست. ممکن بود که این یک نوع اشعه‌ کاملاً جدید باشد؟ این اشعه مانند اشعه‌ x نامرئی بود و می‌توانست گازها را یونیزه کند (هنگام عبور از هوا بار الکتریکی ایجاد می‌کرد). ولی با قدرت بیشتری از اشعه‌ x می‌توانست از ماده عبور کند. او اثر بسیار عجیب‌تری را نیز مشاهده کرد. این بلور پتاسیم اورانیل سولفات پیوسته این اشعه را می‌تاباند و به نظر نمی‌رسید نور و یا تاریکی تأثیری در این مورد داشته باشد. بلور پیوسته در تمام جهات تشعشع می‌کرد.
بکرل شروع کرد به آزمایش تمام نمونه های اورانیم که توانست بدانها دسترسی پیدا کند تا پرتوهایی را که از ورای کاغذ سیاه موجب تأثیر گذاشتن بر فیلم عکاسی شده بودند بیابد. او دریافت که هر ترکیب خالص اورانیم یا حتی سنگ معدن ناخالص اورانیم هم این ویژگی را دارد. وی توانست میزان تابش این مواد را با استفاده از برقنما (الکتروسکوب) بسنجد، چون این پرتوها در هوایی که از آن عبور می کردند باعث ایجاد یونهای باردار می شدند. طرز کار برقنما بر این واقعیت استوار است که بارهای همنام یکدیگر را دفع می کنند. نیروی دافعه را می توان با مشاهده حرکت یک رسانای انعطاف پذیر در خلاف جهت یک نیروی بازگرداننده مکانیکی، آشکار کرد.

در این مرحله پژوهش‌های بکرل کاملاً متوقف شد. این پدیده‌ها بسیار جالب بودند، ولی به نظر نمی‌آمد که به جایی برسند. بکرل، یک آزمایشگر بود و در فکر تئوری‌سازی نبود. جالب این‌جا است که درک او از این نوع اشعه‌ جدید به طور مهلکی در اثر پیش‌داوری‌های تئوریکی که از پدرش آموخته بود، مختل شد.  اگر چه به نظر نمی‌رسید که تشعشع در اثر خورشید یا روشنایی ایجاد شده باشد، او متقاعد شده بود که این اشعه باید «یک نوع فلوئورسانس نامریی» باشد؛ در غیر این صورت چه چیز دیگری می‌توانست باشد؟ اشعه بدون منبع ورودی، نمی‌توانست به طور مداوم از بلور ساطع شود. شاید این منبع ورودی می‌توانست به نحوی درون بلور برای مدتی حفظ شود.
بکرل دیدگاه درستی داشت. همان گونه که قوانین فیزیک کلاسیک عمل می‌کرد. به مدت 2000 هزار سال پس از یونانیان باستان، متفکران علمی هنوز تفسیر ظاهری گفته‌ منسوب به اپیکوروس را باور داشتند که می‌گفت چیزی از عدم به وجود نمی‌آید. بکرل کشف بسیار مهمی کرده بود، اما شکل جدیدی از فلوئورسانس نبود. پس این اشعه چه بود؟
بکرل متوجه شده بود که جز یک مورد، در تمام نمونه ها میزان تابش با درصد اورانیم در ترکیب یا سنگ معدن نسبت مستقیم دارد. آن یک مورد استثنایی سنگ معدنی به نام پیچبلند بود، که میزان تابش آن چندین برابر بیشتر از اورانیم خالص بود. این یافته باعث شد بکرل نتیجه بگیرد که در این سنگ معدن ماده ای غیر از اورانیم وجود دارد که پرتوزایی آن بیشتر از اورانیم است.
در اینجاست که «کوری» ها وارد ماجرای پرتوزایی می شوند (لفظ پرتوزایی از ابداعات ماری کوری است). پروفسور بکرل پیشنهاد کرد که ماری اسکلو دوسکا کوری شناسایی ناخالصی پرتوزای ناشناخته در سنگ معدن اورانیم یا پیچبلند را موضوع طرح پژوهشی دکترای خود قرار دهد.

ماری با کمک همسر فیزیکدانش پی یر، از حدود 5/1 متر مکعب سنگ معدن پیچبلند شروع کرد، هر بار روی حدود 20 کیلوگرم به پژوهش پرداخت و مخلوط مذاب آن را با میله های آهنی در ظروف یکپارچه آهنی به هم می زد. آن دو با این سختکوشی خود موفق به جداسازی دو عنصر جدید از پیچبلند شدند که از اورانیم پرتوزاتر بودند. اولی را به احترام زادگاه ماری، لهستان، پولونیم نامیدند و دومی را بر اساس معادل واژه ی تابش، رادیم خواندند. پولونیم 60 برابر و رادیم 400 برابر پرتوزاتر از اورانیم است. میزان بازدهی در حدود یک جزء رادیم به ازای هر ده میلیون جزء سنگ معدن بود. کوری ها کشف رادیم و پولونیم را در سال 1898، تنها دو سال پس از کشف پرتوزایی طبیعی به دست بکرل، اعلام کردند.

کشف رادیواکتیویته:

ماری کوری کارش را به عنوان عضو گروه پژوهشی لیپمن تمام کرده بود، و این به معنای آن بود که دیگر به آزمایشگاه‌های جدید سوربن با همه تجهیزات جدید آن دسترسی نخواهد داشت. در عوض پی‌یر اجازه گرفت تا ماری از انباری قدیمی در آزمایشگاهش در دانشکده فیزیک و شیمی صنعتی استفاده کند. انباری متروک و سرد که او می‌بایست آن را از ابتدا مجهز کند. اما در این جا ماری کوری چیزی را داشت که هیچ گاه قادر نبود در آزمایشگاه‌های سوربن به دست آورد: استقلال کامل. او می‌توانست پژوهش‌های خود را آن چنان که می‌خواست و به هر نتیجه‌ای که می‌رسید دنبال کند.
طبق دفتر یادداشت‌های آزمایشگاهی ماری کوری، در 16 دسامبر 1897 آزمایش‌های خود را شروع کرد. او به مطالعه‌ اشعه‌ حاصل از پتاسیم اورانیل سولفات پرداخت که تکرار آزمایش بکرل بود. ماری با اشاره به این اشعه در دفتر آزمایشگاهی‌اش اصطلاح "رادیواکتیویته" را به کار برد. کوری هم مانند بکرل تأیید کرد که رادیواکتیویته وقتی از هوا می‌گذرد آن را "برق‌زده" می‌کند. هوا یونیزه شده و می‌توانست الکتریسته را هدایت کند. همچنان که رادیواکتیویته شدیدتر می‌شد، یونیزاسیون افزایش می‌یافت. با این حال مقدار یونیزاسیون بسیار جزیی و در حدود 12-10×50 آمپر بود. این مقدار به دستگاه اندازه‌گیری بسیار دقیقی نیاز داشت.
ماری کوری توانست از اثر پیزوالکتریکی که توسط پی‌یر کوری و برادرش ژاک درست یک دهه پیش از آن کشف شده بود استفاده کند. با استفاده از این پدیده که یک بلور تحت فشار، مقدار کمی بار الکتریکی ایجاد می‌کند، توانست بار جزیی مخالف را که توسط عبور مواد رادیواکتیو ایجاد شده بود با آن خنثی کند و بدین ترتیب مقدار بارالکتریکی به صفر برسد؛ بنابراین هر چه که برای خنثی کردن اثر الکتریکی به صفر برسد؛ بنابراین هر چه که برای خنثی کردن اثر الکتریکی رادیواکتیو فشار بیشتری بر کریستال لازم می‌شد، دلیل بر این بود که رادیواکتیویته‌ بیشتری وجود دارد.
اکنون ماری کوری شروع به بررسی ترکیبات مختلف اورانیوم کرده بود که از اورانینیت تا بعضی نمک‌های اورانیوم متفاوت بود. اورانینیت سیاه‌رنگ، یک نوع سنگ معدن اکسید اورانیوم، بسیار رادیواکتیو بود و 12-10×83 آمپر الکتریسته ایجاد می‌کرد. از طرف دیگر بعضی از نمک‌های اورانیوم فقط 12-10×0/3 آمپر الکتریسته ایجاد می‌کردند. اما ماری کوری در جریان این آزمایش‌ها یک کشف مهم کرد. اگر ترکیب گرم می‌شد، یا به حالت محلول یا پودر بود، مقدار رادیواکتیویته تفاوتی نمی‌کرد. تنها یک چیز بر روی مقداررادیواکتیویته تأثیر داشت و آن مقدار رادیواکتیویته‌ موجود بود. منشأ رادیواکتیویته، ترکیب اورانیوم نبود، بلکه این خاصیت خود اتم‌های اورانیوم بود.
اما آیا خاصیت فقط منحصر به اورانیوم بود؟ ماری کوری شروع کرد به آزمایش‌هایی با اتم‌هایی که وزن اتمی مشابهی داشتند. اکسید توریم یونیزاسیونی ایجاد می‌کرد که برای خنثی کردن آن، بار پیزوالکتریکی برابر 12-10×53 آمپر لازم بود. فقط اورانیوم نبود که این خاصیت را داشت: توریم نیز رادیواکتیو بود. اما این‌ها تنها اکتشافاتی نبودند که ماری کوری انجام داده بود. او در گزارش خود نوشت که «دو سنگ معدنی اورانیوم، بیشتر از خود اورانیوم رادیواکتیو هستند که باعث می‌شود شخص فکر کند که این کانی‌ها ممکن است حاوی عنصری حتی رادیواکتیوتر از اورانیوم باشد. مثلاً اورانیوم سنگ اورانینیت رادیواکتیویته‌ای چهار برابر بیشتر از مقدار رادیواکتیویته‌ی اورانیوم موجود در آن داشت. بدین ترتیب هیچ راهی برای توضیح این مسأله نبود، مگر آن که اورانینیت حاوی یک عنصر رادیواکتیو دیگر باشد. این عنصر باید به مقادیر بسیار ناچیزی موجود می‌بود، وگرنه وجود آن را تا به حال تشخیص داده بودند. به علاوه باید بی‌نهایت رادیواکتیو باشد تا عامل تمامی رادیواکتیویته‌ بالای این سنگ باشد. به علت این که تا آن وقت عنصر دیگری کشف نشده بود که به این مقدار رادیواکتیو باشد، احتمال می‌رفت که عنصر ناشناخته‌ی دیگری در میان باشد.
به نظر می‌رسید شیوه‌ی علمی گستاخانه‌ی ماری کوری، او را به سوی کشف عمده‌ای راهنمایی می‌کند. طبق معمول ماری و پی‌یر پیشرفت علمی خود را شب‌ها در خانه با همدیگر در میان می‌گذاشتند. به این ترتیب هر دو به پیشرفت پژوهش‌های یکدیگر کمک می‌کردند. اما اکنون پی‌یر تشخیص داد که کارهای همسرش دارد اهمیت زیادی پیدا می‌کند. در نتیجه او تصمیم گرفت تا پژوهش‌هایش را به کلی رها کند و به ماری و پژوهش‌هایش بپیوندد. بنا به روایتی، پی‌یر کوری می‌دانست که خودش دانشمند برجسته‌ای است، اما اکنون تشخیص داده بود که همسرش در آغاز تبدیل شدن به یکی از بزرگ‌ترین دانشمندان همه زمان‌ها است.  در واقع دو دانشمند بزرگ در این جا با هم کار می‌کردند. آن‌ها رابطه‌ی قابل‌ملاحظه‌ای را در زندگی حرفه‌ای و عاطفی خود برقرار کرده بودند، بنابراین تصمیم پی‌یر برای ترک پژوهش‌هایش و پیوستن به ماری آن طور که در ابتدا به نظر می‌آید آن‌قدرها هم عجیب نبود.
نکته‌ دیگری را که باید در نظر داشت این است که ماری کوری طی این مرحله از کارهای آزمایشگاهی شدیدش، داشت از دخترش ایرن مراقبت می‌کرد که درست سه ماه پیش از نوشتن اولین یادداشت‌هایش در دفترچه آزمایشگاه پی‌یر به دنیا آمده بود. ماری برای کمک به مراقبت از ایرن خدمتکاری را استخدام کرد، ولی گفته می‌شود که هیچ‌گاه شستشوی شبانه‌ ایرن را ترک نکرد. از سوی دیگر اکنون می‌دانیم که ماری و ایرن کوری بزرگ‌ترین همکاری مادر و فرزندی را در تاریخ علم داشته‌اند. بنیاد روانی این رابطه، می‌بایست طی پنج سال زندگی ایرن گذاشته شده باشد که دوران شدیدترین تحقیقات ماری کوری بوده است. همه‌ این‌ها دستاوردهای ماری کوری را حتی قابل‌ملاحظه‌تر می‌سازند. ممکن است که او یک شخصیت بسیار جدی و بسیار متمرکز بوده باشد، اما توانست تعادل قابل‌ملاحظه‌ای را برقرار سازد. او نابغه‌ای نبود که در دنیای خودش غرق شده باشد، بلکه ذهنی بود که در محیط پوشک و شیون‌های صبحگاهی در سطح بسیار عالی کار می‌کرد.
اکنون ماری و پی‌یر کوری شروع کردند به کار مشکل کشف این عنصر ناشناخته در اورانینیت. نخست می‌باید این عنصر ناشناخته را جدا کنند که به مقادیر بسیار جزیی وجود داشت. این کار، شامل خالص کردن این کانی با روش‌های شیمیایی و تقطیر مکرر بود تا این که نمونه‌ای از خود عنصر را به دست آورند.  اما جدا کردن این عنصر از بیسموت که بسیار شبیه آن بود، ناممکن می‌نمود. در جولای 1898 مقدار ناچیزی پودر بیسموت به دست آمده از تلاش‌شان، حاوی عنصر جدیدی بود که برحسب گزارش مشترک کوری‌ها این پودر حاوی «فلز ناشناخته‌ای شبیه به بیسموت بود». آن‌ها می‌افزایند: «پیشنهاد می‌کنیم آن را پولونیوم بنامند که از نام وطن یکی از ما گرفته شده است. » لهستان یکی از معدود کشورهایی است که چنین افتخاری را به دست آورده است. این کار در یک زمان بسیار ضروری انجام گرفت، یعنی هنگامی که نام لهستان در خطر محو از روی نقشه بود!
کشف پولونیوم توسط کوری در یک مقاله‌ مشترک تحت عنوان «درباره‌ یک ماده‌ رادیواکتیو جدید درون اورانینیت» به چاپ رسید (این اولین باری بود که واژه‌ "رادیواکتیو" مطرح می‌شد). سپس آن‌ها متوجه شدند که پولونیوم 400 بار رادیواکتیوتر از اورانیوم است. حتی با وجود این مقدار زیاد رادیواکتیویته، مقدار رادیواکتیویته‌ موجود در اورانینیت قابل توجیه نبود. به نظر می‌رسید که یک عنصر بسیار رادیواکتیو دیگر در این کانی وجود دارد. بار دیگر آن‌ها جستجوی سوزن را در میان انبوهی کاه شروع کردند. این بار موفق شدند تا عنصر ناشناخته‌ای را در پودر باریوم پیدا کنند و اعلام داشتند: «ما دومین ماده‌ رادیواکتیو را پیدا کرده‌ایم که از لحاظ خواص شیمیایی به کلی با عنصر اولی متفاوت است.» این عنصر را فقط به خاطر رادیو اکتیویته‌ زیاد آن می‌شد از باریوم تشخیص داد.
ماری و پی یر کوری جایزه نوبل فیزیک را در سال 1903 با بکرل مشترکاً برنده شدند؛ نیمی از جایزه به بکرل به سبب «کشف پرتوزایی خود به خودی» و نیمی دیگر به کوری ها به سبب «تحقیقات مشترک آن دو در زمینه پدیده تابش که پروفسور هنری بکرل کشف کرده بود» اعطا شد.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید