ماهیگیری بود که هر روز صبح با دیگران برای ماهیگیری می رفت. ولی همه ماهی می گرفتند به جز او‌.

همه با تعجب از او می پرسیدند تو چرا هیچوقت موفق نمی شوی ماهی بگیری؟

و او با خونسردی پاسخ می داد که قلاب من یک قلاب مخصوص است!

وقتی قلاب او را دیدند متوجه شدند که قلاب او به جای اینکه کج باشد، برعکس کاملا راست است!

دیگران او را نصیحت می کردند که این قلاب هیچوقت ماهی نمی گیرد و برای اینکه بتوانی ماهی بگیری باید قلابت کج باشد. ولی او مرتب می گفت من میخواهم ماهی مخصوصی بگیرم که فقط با این قلاب می توان گرفت.

مرد ماهیگیر روزها از صبح تا شب برای ماهیگیری می رفت ولی هر شب دست خالی به خانه باز می گشت.

بالاخره خبر در شهر پر شد که دیوانه ای پیدا شده است که می خواهد با قلاب راست ماهی بگیرد.

کم کم خبر به وزیر و پادشاه رسید. پادشاه علاقمند شد تا او را ببیند و دستور داد تا وی را به نزدش ببرند تا خود از نزدیک متوجه شود که داستان از چه قرار است.

به دنبال او رفتند، اما ماهیگیر گفت من فرصت ندارم و می خواهم ماهی بگیرم.

سرانجام سلطان مجبور شد خودش به دیدن ماهیگیر برود.

پادشاه از او پرسید تو چه چیزی را میخواهی با این قلابت بگیری ؟

مرد گفت من می خواستم تو را صید کنم! می خواستم کاری کنم تا تو شخصاً به دیدن من بیایی!

بله درست حدس زدید. آن مرد با این کارش به همه فهماند که با قلاب راست می توان پادشاه را صید کرد. ولی با قلاب کج در نهایت فقط می توان چند ماهی گرفت.

و به همین ترتیب چیزی که با صداقت و راستی به دست بیاوریم بسیار ارزشمندتر از چیزهایی است که با فریب و دروغ به دست می آوریم.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید